دانلود رمان , سایت رمان , رمان جدید , romanz

سایت رمان باز

رمان حکم اجباری نوشته افسانه روح پرور با لینک مستقیم

دانلود رمان حکم اجباری نسخه پی دی اف، آیفون، اندروید، جاوا
تعداد صفحات رمان: ۲۴۳ صفحه
ژانر رمان: اجتماعی, عاشقانه
نویسنده رمان: افسانه روح پرور

دانلود رمان حکم اجباری

خلاصه ی رمان
عادی میشه! عادت می کنی! به همه چیز، به نبودنا، عوض شدنا، جایِ خالیا، نخندیدنا، نخوابیدنا…
ولی مهم اینه چه جور عادت می کنی…
عادت می کنی بعد از هزار باری که صداش زدی و بعد یادت افتاده که دیگه نیست تا جوابتو بده…
عادت می کنی بعد از دوستت دارمی که گفتی و بغض کردی از اینکه از لباش دوستت دارم در نیومده مثلِ قبل…
عادت می کنی به صندلی خالی رو به روت.
به شب بخیر نشنیدن.
به فاصله بین انگشتات که خالیه…
عادت می کنی به درد کردنِ خنده هات…
قسمتی از متن رمان حکم اجباری
به قبرها می نگرد.
بی کسی و سردی گورستان، در نظرش چند برابر می شود.‬
با بهت، به تک تک مزارها خیره می شود.
دختران و پسران ناکام. پیر و جوان. چقدر بی جان های‬ عزیز روی دستش فراوان بود.‬

(بیشتر…)

رمان دیکته ی زندگی نوشته بهار.ج با لینک مستقیم

دانلود رمان دیکته ی زندگی نسخه پی دی اف، آیفون، اندروید، جاوا
تعداد صفحات رمان: ۱۲۱ صفحه
ژانر رمان: اجتماعی, عاشقانه
نویسنده رمان: بهار.ج

دانلود رمان دیکته ی زندگی

خلاصه ی رمان
داستان رمان در مورد دختری ست که بعدِ دو سال از مرگِ عزیزانش به خودش میاد و می خواد سعی کنه جایِ پایِ خودشو تو جامعه محکم کنه.
می خواد به خودش ثابت کنه محکمه…
اقتدار داره و مهم تر از همه می تونه با حرکاتش کاری کنه که اطرافیانش مثه بقیه دخترا که تنها زندگی می کنن به چشمِ بد بهش نگاه نکنن…
اما… در این راه سرنوشت دیکته ی زندگیشو شروع می کنه براش نوشتن و اون خواسته یا ناخواسته واردِ بازی و دنیایِ جدیدِ شیرینی میشه که همه می دونن چیه…
قسمتی از متن رمان دیکته ی زندگی
سرم را بلند کردم و چشم در چشم دو جفت چشم سرد و بیروح شدم.
انگار که روح صاحب آن دو چشم، خیلی وقت پیش مرده بود.
سرم را کج کردم، سرش کج شد. زمزمه کردم:
«نه، قلبش خیلی وقت پیش مرده است»

(بیشتر…)

رمان قتل کیارش نوشته مژگان زارع با لینک مستقیم

دانلود رمان قتل کیارش نسخه پی دی اف، آیفون، اندروید، جاوا
تعداد صفحات رمان: ۱۱۴۳ صفحه
ژانر رمان: معمایی, عاشقانه, جنایی, پلیسی
نویسنده رمان: مژگان زارع

دانلود رمان قتل کیارش

خلاصه ی رمان
داستان این رمان از این قرار است که در یک مهمانی خانوادگی کیارش دولتشاه به قتل می رسد.
تمام مدارک و شواهد نشان می دهند که قاتل، دختر نگهبان خانه ای است که مهمانی در آنجا برقرار بوده است.
اما واقعیت چیز دیگریست…
قسمتی از متن رمان قتل کیارش
آرزوها و خواسته های من خیلی هم بزرگ نیستند.
راستش شاید هم بزرگ باشند، یعنی ملیحه می گوید همین هایی که تو می خواهی، خیلی ها حتی توی خواب هم جرات ندارند بهش فکر کنند و من فکر می کنم راست می گوید.
ترنم می گوید آدم خودش است که خواسته ها و آرزوهایش را بزرگ و کوچک می کند.
او هم راست می گوید.
مثلاً این که من آرزو دارم یک خانه نقلی خوشگل برای خودمان داشته باشیم و بابا هم یک پراید داشته باشد.

(بیشتر…)

رمان بانوی قصه نوشته beste با لینک مستقیم

دانلود رمان بانوی قصه نسخه پی دی اف، آیفون، اندروید، جاوا
تعداد صفحات رمان: ۶۱۳ صفحه
ژانر رمان: عاشقانه
نویسنده رمان: beste

دانلود رمان بانوی قصه

خلاصه ی رمان
همراز خواهری داشته که به خاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر می میره.
حالا سال ها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه و…
قسمتی از متن رمان بانوی قصه
فریادش تمام اتاق رو گرفت.
صداش پیچید و پیچید و پیچید و مثل یه سیلی محکم خورد به گونه ام.
متعجب نگاهش کردم، ناباور. خون توی رگ هام منجمد شده بود.
فریادش همراه شد با پرت شدن گلدان بلوری که تکه تکه شد و هر تکه اش با صدا به گوشه ای افتاد.
صورتش قرمز بود.
ـ تو… تو چی کار کردی؟ خیانت؟! خیانت به من؟! من چه اشتباهی مرتکب شده بودم؟
سرش رو خم کرد. مرد عصبانی رو به روی من حالا سرش رو خم کرده بود و سعی داشت اشکی که داشت از چشماش می ریخت رو پس بزنه.

(بیشتر…)

رمان شب عروسی من نوشته شهره وکیلی با لینک مستقیم

دانلود رمان شب عروسی من نسخه پی دی اف، آیفون، اندروید، جاوا
تعداد صفحات رمان: ۲۳۴ صفحه
ژانر رمان: عاشقانه
نویسنده رمان: شهره وکیلی

 دانلود رمان شب عروسی من

جمله ای از نویسنده رمان شهره وکیلی
هدیه به فرزندانم صابره، خاطره و علی که به من افتخار مادر شدن داده اند…
قسمتی از متن رمان شب عروسی من
صدای جیرینگ شکستن استکان و نعلبکی آمد. قلبم از جا کنده شد.
هر وقت منتظر خواستگاری بودیم مامان همین طور می شد.
حالتش تغییر می کرد. دست هایش می لرزید . عصبی می شد و من می فهمیدم هوا پَس است.
در اتاق را باز کردم و به آشپزخانه دویدم.
-چی شده؟
با حرص نگاهم کرد. بعد دولا شد خرده شیشه ها را جمع کند. دستش را گرفتم.
-با دست؟ صبر کنین جارو و خاک انداز بیارم.
سربلند کرد. از چشم های مهربان عمیقش آتش می بارید.
-تو هنوز حاضر نشدی؟
می دانستم چه می خواهد بگوید. نگذاشتم ادامه بدهد.
-باشه این ها رو جمع می کنم. میرم لُپهامو قرمز می کنم که خواستگارها نفرمایند رنگ پریده س.

(بیشتر…)

Page 1 of 912345...Last »